تبليغاتX
چشم انداز

چشم انداز

امروز به دلایلی فکر می کردم که موجب شدند به سمت مسایل و دغدغه های محیط زیستی گرایش پیدا کنم. تاثیر گزارترین دلیلش را در یک خاطره نه چندان دور  پیدا کردم. زمانی که به همراه عده ای از دوستان به منظور سفر دو روزه ای به ماسوله رفتیم.  شب اول، زمانی که همگی برای استراحت قبل از خواب دور هم جمع شده بودیم، راهنماي همراه گروه، پیشنهاد جالبی را عنوان کرد: " هر کسی که تمایل دارد مناظر اطراف روستا را در شب ببیند همراه من بیاید." تنها عده معدودی از ما حاضر شدند بعد از یک روز نفس گیر، در آن شب بارانی این پیشنهاد را بپذیرند.

 حرکت در شیب دامنه مشرف به ماسوله در شرایط  مه غلیظ، گام برداشتن از کنار گله گوسفندانی که مانند شبح از میان کوره راههای منتهی به روستا می گذشتند و سپس منظره ماسوله از بالای مه که حالت رازگونه ای به آن می بخشید و در انتها رسیدن به نقطه ای که دیگر هیچ چیزی نبود به غیر از سکوت وهم انگیز جنگل و صدای برخورد قطرات درشت آب بر روی بادگیرها.

حالا آرام نشسته ایم روی زمین و در سکوت لذت می بریم از این همه زیبایی و عظمت و همان وقت بود که احساس کردم با وجود اینکه در جایی نشسته ام که هر لحظه ممکن است اتفاق غیر منتظره ای برایم بیفتد، چقدر آرام شده ام.حتی آرام تر از زمانی که در اتاقم، در حال مطالعه  لم داده باشم روی صندلی.

 

 در آن حالت ، درست زمانی که  همه ما احساس می کردیم چقدر وابسته به این طبیعت زیبا شده ایم، آقای راهنماي عزیز، شروع کردند به آموزش یک سری نکات خاص ( از همان‌ مواردی که در کلاس استقرار در طبیعت هم با آن برخورد کردیم) او گفت كه یاد بگیریم با طبیعت نجنگیم بلکه با یادگیری روش های حفظ و حراست از آن این فرصت را هم به دیگران بدهیم تا بتوانند مانند ما از این همه شکوه و زیبایی لذت ببرند.

 

 بعد از این سفر، من بارها وبارها باز هم  به نقاط دیگری از ایران سفر کرده ام ، مناطقی که هر کدام زیبایی و جذابیت خاص خودشان را داشته اند ولی خاطره این سفر از آن جهت آنقدر برایم پررنگ شده است که یک نفر با هنر خاص خودش  در محیط و زمان  مناسب، حرفهایی را به من زد که در آن زمان با تمام وجود درکش کردم.

 

غرض از تمام این صحبت ها، نشان دادن تاثیر و نقشی است که  یک طبیعت گرد حرفه ای برای  آگاه سازی اذهان عمومی در زمینه حفظ و حراست از محیط زیست می تواند ایفا کند.

 

به عقیده من، رسالت مهمی بر دوش کسانی است که دارای هر نوع دانش و آگاهی هستند. در اين بين انتقال اطلاعات به دیگران در زمینه محیط زیست از اهميت بيشتري برخوردار است؛ چرا که نجات طبیعت زیبای کشورمان با فعالیت عده معدودی به نتیجه نمی رسد.  حتی ممکن است  با توجه به تخریب لحظه به لحظه آن، ظرف چند سال آینده دیگر چیزی برای لذت بردن افرادی مثل ما که عاشق طبیعتیم باقي نماند. مسلما تنها راه ممکن، آموزش به اقشار عمومی جامعه است. ( این، یکی از موارد مهمی هست که در آینده، طی یک پست جداگانه، در موردش صحبت می کنیم) برای بهتر آموزش دیدن باید بهتر آموزش ببینیم، بخوانیم و بنویسیم.

 

هدف من از این همه اصرار،  به اشتراک گذاشتن دانش  و تجربیات کسانی است که عاشقانه طبیعت را دوست دارند و برای حفظ آن از هیچ کوششی دریغ نخواهند کرد. می دانیم که راه سختی در پیش هست اما رسیدن به هدف، تمام این سختی ها را آسان می کند.

 

پی نوشت : امروز ۲۳ مهر ماه هست. روزی که نزدیک به ۴۰ روز  منتظر رسیدنش بودم.هنوز صحبت کردن در مورد اینکه تا چه میزان در پیشبرد این ایده ( تشویق کردن دیگران برای فکر کردن به محیط زیست و نوشتن در مورد آن ) موفق بودیم ، زود هست....سعی می کنم طی چند روز آینده، تحلیلی از حرکت انجام شده در اینجا بنویسم.تنها به گفتن همین نکته بسنده می کنم که ما یک اشتباه بزرگ مرتکب شدیم!: قرار بود طی این حرکت ، کسانی را تشویق به نوشتن کنیم که دغدغه زیست محیطی ندارند. نه خودمان را!!!!... ما که همیشه در حال نوشتن هستیم... یا غر می زنیم از اوضاع موجود یا پیشنهادی می دهیم و به سادگی از کنارش می گذریم. حالا اگر نوشتن ما از تاریخ ۲۳ مهر به ۲۷ مهر تغییر می کرد، اتفاقی می افتاد؟!!!... مسلما نه... باز هم مشکل همیشگی.تفکر زیست محیطی همه گیر نیست چون یاد نگرفته ایم با زبان مردم عمق فاجعه را به خودشان نشان دهیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 7:59  توسط شیلان جوانمردی  | 

 

 

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهیها نیست

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است.

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و حوض خانه ما خالی ست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتند

از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آید

حیاط خانه ی ما تنهاست

...

پدر می گوید:

از من گذشته است

از من گذشته است

من بار خود را بردم

و کار خود را کردم.

و در اتاقش، از صبح تا غروب،

شاهنامه می خواند

یا ناسخ التواریخ

پدر به مادر می گوید:

" لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافی ست ."

...

مادر تمام زندگی اش

سجاده ای ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است.

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناه کار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گل ها

و فوت می کند به تمام ماهی ها

و فوت می کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد

برادرم به باغچه می گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علف ها می خندد

و از جنازه ی ماهی ها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل می شوند

شماره بر می دارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می داند.

او مست می کند

و مشت می زند به در و دیوار

و سعی می کند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او نا امیدی اش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می برد

و نا امیدی اش

آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم می شود.

و خواهرم که دوست گل ها بود

و حرف های ساده قلبش را

وقتی که مادر او را می زد

به جمع مهربان و ساکت آنها می برد

و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...

او خانه اش در آن سوی شهر است

او در میان خانه مصنوعی اش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعی اش

و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می خواند

و بچه های طبیعی می سازد

او

هر وقت که به دیدن ما می آید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادکلن می گیرد

او

هر وقت که به دیدن ما می آید

آبستن است

...

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ماتنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه شان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند

همسایه های ما همه بر روی حوض کاشی شان

سر پوش می گذارند

و حوض های کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را

از بمب های کوچک

پر کرده اند

حیاط خانه ی ما گیج است

...

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

من فکر می کنم...

من فکر می کنم...

من فکر می کنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

پی نوشت :  همیشه این شعر فروغ رو به صورت خلاصه در چند جمله اول، روی پوستر های عاشقانه رنگارنگی که اینجا و آنجا چسبیده شده بودند، دیدم.بنابراین خیلی علاقه نداشتم که بفهمم اصل شعر چی هست. ولی وقتی یک بار تا به انتها، متن کامل رو خوندم، خیلی تعجب کردم از دغدغه های زیست محیطی که در میان سطرهای مختلف داشتند فریاد می زدند. برام جالب بود. فروغ حرفی رو زده که حتی پس از گذشت سالها، همه آدمهایی که   سعی می کنند در آگاه سازی افکار عمومی در مورد فجایع زیست محیطی ، به نوعی دچارش هستند... باز، همون حرفهای تکراری و همیشگی.... و فرو غ چه زیبا روحیه هم وطنان عزیزمون رو  که صد البته خودمون هم جزوشون هستیم به تصویر کشیده ... به راستی ما چرا اینگونه فکر می کنیم؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 20:35  توسط شیلان جوانمردی  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:37  توسط شیلان جوانمردی  | 

آسمان مشتش را بسته است
زمین مشتش را بسته است
درخت مشتش را بسته است
من مشتم را بسته ام
آسمان مشتش را باز می کند
باران می بارد
زمین مشتش را باز می کند
جویبار جاری می شود
درخت مشتش را باز می کند
سیب پدیدار می شود
من مشتم را باز می کنم
« نگاه کن »: 
باران و جویبار و سیب در مشت من است
زندگی در مشت من است
 
منوچهر احترامی
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:9  توسط شیلان جوانمردی  | 

با آگاهی کامل از نقش و تاثیر مهندسی در سازندگی و توسعه پایدار جهان، رفاه و آسایش انسان، حفظ جهان هستی از آلودگی های زیست محیطی و تامین شادی پایدار و دراز مدت خود و دیگران، اینک که به عنوان مهندس خدمت خود را آغاز می کنم به پروردگار جهان سوگند یاد می کنم که:

همواره در سراسر زندگی شغلی، حرفه ای و اجتماعی خود بدین سوگند وفادار باشم.

به انسان، به عنوان یک موجود صاحب خرد و شگفت انگیزترین پدیده آفرینش بیاندیشم، صدیق و واقع بین باشم و به هیچ اقدامی که به انسان و انسانیت آسیب رساند، مبادرت نورزم.

دانش مهندسی و تجربه حرفه ای خود را که میراث مشترک بشری است، مغتنم دانم و کوشش کنم تا آن را به روز نگهدارم و در حد توان خود به گنجینه دانش و تجربه های سودمند بشری بیفزایم.

ایران زادگاه من است که در آن زاده و پرورده شده ام، کوشش خواهم کرد که دین خود را به سرزمینم، مردمانم، نیاکانم، و آیندگان ادا کنم.

در طول زندگی حرفه ای خود تلاش کنم تا نقش موثری در توسعه پایدار کشورم داشته باشم.

در حد توان به دانشگاه که مربی علمی و فنی من است و به کسانی که پس از من در این مکان مقدس پرورش خواهند یافت، خدمت کنم.

سرمایه های هستی، چون ماده، انرژی، محیط زیست و نیروی کار را سرمایه های تمام بشر بدانم، و در حفظ و کاربرد درست و بهسازی آنها کوشش نمایم.

در تمام فعالیتهای مهندسی خود صداقت، دقت، نظم، عدالت، سرعت عمل، حفظ منابع اجتماع و حقوق دیگران را مراعات کنم و سلامت، ایمنی و آینده نسلها را در نظر داشته و به آنان مهربان، دلسوز و متعهد باشم و همواره سود خویش را در منافع عام جستجو کنم، رشوه خواری و سایر رذایل اخلاقی را طرد و برای زحمات خود ارزش مادی ای در حد معقول و متعارف طلب کنم.

در تمام کوشش های مهندسی خود از دانش روز و آخرین یافته های فنی آگاه شوم و آنها را با ابتکار، خلاقیت و نو آوری در طراحی، برنامه ریزی و اجرا بکار بندم.

در تمام کوشش های مهندسی خود استانداردهای را مراعات و تنها در حیطه دانش و توانایی خود کار قبول کنم و تنها مدارکی را امضا کنم که به آنها احاطه فنی کامل دارم. در مواردی که منع قانونی و حق مالکیت اختصاصی وجود ندارد، دانش خود را آزادانه و به صورت رایگان منتشر کنم و در اختیار دیگران قرار دهم.

در ادای وظایف حرفه ای محول شده، متعهد، مسئولیت پذیر، مشارکت پذیر و رازدار باشم.

محیطی پر از محبت و صفا و عشق و علاقه به خدمتگذاری بی ریا به مردم و وطنم را بوجود آورم و همکاران خود را بدون توجه به ملیت، نژاد، مذهب، جنسیت، سن و عقیده دوست بدارم و ارزش های انسانی را در خود و در آنان پرورش دهم.

در کوششهای مهندسی خود همیشه فردی متواضع باشم و موفقیتهای به دست آمده را علاوه بر سعی و کوشش خود مرهون تلاش همکاران و نظام آفرینش بدانم و از آنان قدردانی و سپاسگذاری کنم.

در تمام کوششهای مهندسی خود جویا و پذیرای نقد و اظهار نظر صادقانه همکاران باشم و از لطمه زدن به حیثیت، شهرت، دارایی یا اشتغال دیگران پرهیز و از اقدامات بد خواهانه برای آنان خوداری کنم.

از کوشش های فرهنگی و فعالیتهای اجتماعی که به منظور توسعه رفاه عمومی انجام می گیرد، استقبال و در آنها شرکت کنم.

همکاران خود را به رعایت اصول اخلاق مهندسی و وجدان حرفه ای تشویق کنم

 

پی نوشت : این سوگند نامه، همین امروز صبح به دستم رسید.آقا، مثل اینکه اشتباه شده!!! اصلا قبول نیست... پس چرا وقتی ما فارغ التحصیل می شدیم از این نوشته ها ندادند دستمون تا قسم بخوریم و دلمون خوش باشه به اینکه به عنوان یک  مهندس  جوان، براشون مهمه که قراره چه گلی بزنیم به سر این مملکت!!! ... البته، خوب، دانشگاه آزاد، دانشگاه آزاد هست؛ حتی اگه تهران جنوب باشه!!!!... من که در روزهای آخر فارغ التحصیلی، تنها چیزی که از خدا می خواستم این بود که وقتی می رسم خدمت استاد محترم پروژه (اسمش رو اینجا نمیارم چون از جونم سیر نشدم!!)، بتونم محض رضای خدا، برای یک بار هم که شده، جلوی این زبونم رو بگیرم و با ایشون کل کل نکنم... نمی دونید چقدر بابت این کل کل ها و به قول ایشون حاضر جوابی ها تحویل پروژه من به تاخیر افتاد.... حالا دیگه باقی این رسم و رسومات پیش کششون

خب،  یک خورده جدی بشیم... از این سوگند نامه خیلی خوشم اومد.همیشه فکر می کردم که تنها پزشکان هستند که سوگند می خورند در رابطه با یک سری تعهدات اخلاقی و وجدانی ... یکی از نکات جالبی که باعث شد این متن رو اینجا بگذارم، تاکید هایی هست که در چند جای مختلف در مورد محیط زیست و توسعه پایدار و همچنین لزوم استفاده صحیح از منابع طبیعی به مهندسان جوان می شود... ای کاش اندکی به آن پایبند می بودیم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:11  توسط شیلان جوانمردی  |