
فکر نمی کردم که روزی از این فاصله ی نزدیک بتونم ببینمش. منظورم فلامینگوی زیبای ساکن در موزه ی حیات وحش دارآباد هست. امروز برای استراحت ، کنار یکی از دیواره های شیشه ای رو انتخاب کرده بود. آهسته زانو زدم و صورتم رو چسبوندم به شیشه. حالا فاصله ی بین من و اون ، تنها 30 سانتی متر بود. هر دومون به هم خیره شده بودیم. به مرور حتی تنفسمون هم هماهنگ شد.چه حس خاصی داشتم. مثل یک ارتباط عاطفی با دنیایی از آرامش. نمی دونم آیا اون هم همین احساس رو داشت که با اون آسودگی خیال چشم هاش رو بست و بدون هیچ دغدغه ای خوابید؟!!!... چرا من این پرنده رو تا به این حد دوست دارم؟ جوابش رو هنوز پیدا نکردم
پی نوشت : عکس هایی که از زیبای خونین گرفتم هنوز آماده نیست چون این روزها تنها با دوربین آنالوگ عکاسی می کنم ولی از عکاسش اجازه گرفتم تا از عکسی که سال قبل ازش گرفته بود استفاده کنم. قابل توجه دوست عزیزی که وقتی امشب با هیجان در حال تعریف کردن ماجرا بودم، بهم گفت: فلامینگو مشکی هست دیگه!!!مگه نه؟!!!.... امیدوارم الان متوجه شده باشه که اون چیزی که در ذهنش ازش ساخته، احتمالا کلاغ بوده نه فلامینگو !!!! ... زیبای خونین
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط شیلان جوانمردی
|