تبليغاتX
چشم انداز

چشم انداز

فکر نمی کردم که روزی از این فاصله ی نزدیک بتونم ببینمش. منظورم فلامینگوی زیبای ساکن در موزه ی حیات وحش دارآباد هست. امروز برای استراحت ، کنار یکی از دیواره های شیشه ای رو انتخاب کرده بود. آهسته زانو زدم و صورتم رو چسبوندم به شیشه. حالا فاصله ی بین من و اون ، تنها 30 سانتی متر بود. هر دومون به هم خیره شده بودیم. به مرور حتی تنفسمون هم هماهنگ شد.چه حس خاصی داشتم. مثل یک ارتباط عاطفی با دنیایی از آرامش. نمی دونم آیا اون هم همین احساس رو داشت که با اون آسودگی خیال چشم هاش رو بست و بدون هیچ دغدغه ای خوابید؟!!!... چرا من این پرنده رو تا به این حد دوست دارم؟ جوابش رو هنوز پیدا نکردم
پی نوشت : عکس هایی که از زیبای خونین گرفتم هنوز آماده نیست چون این روزها تنها با دوربین آنالوگ عکاسی می کنم ولی از عکاسش اجازه گرفتم تا از عکسی که سال قبل ازش گرفته بود استفاده کنم. قابل توجه دوست عزیزی که وقتی امشب با هیجان در حال تعریف کردن ماجرا بودم، بهم گفت: فلامینگو مشکی هست دیگه!!!مگه نه؟!!!.... امیدوارم الان متوجه شده باشه که اون چیزی که در ذهنش ازش ساخته، احتمالا کلاغ بوده نه فلامینگو !!!! ... زیبای خونین
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط شیلان جوانمردی  | 

 
پرنده ها
به تماشای باد ها رفتند
شکوفه ها به تماشای آب های سفید
زمین عریان مانده است
و باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید
...
م . آزاد
نیکول فریدنی هم رفت. هر وقت خبر مرگ انسانهایی شبیه اون رو می شنوم، بدنم می لرزه از فکر به این مسئله که آیا جایگزینی براشون وجود داره؟ یاد عکاس بزرگ طبیعت ایران گرامی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:51  توسط شیلان جوانمردی  | 

 
اول - اونقدر سرگرم کارم هستم که به صدای تق تقی که از سمت پنجره ی اتاقم شنیده میشه کم ترین اهمیتی نمیدم .بعد از چند لحظه سکوت ، این بار صدای جیغ کوتاهی من رو به خودم میاره... کنار پنجره ، یک مرغ مینای زیبا نشسته و مدام با نوکش به شیشه ضربه میزنه . نفسم تو سینه حبس شده. اصلا نمی دونم باید چه عکس العملی داشته باشم. در ذهنم در حال محاسبه ی مدت زمانی هستم که طول می کشه دوربین رو از کوله پشتی در بیارم و لنز زوم رو سوارش کنم . احتمال اینکه پرنده ی زیبا با این همه حرکت باز کنار پنجره باقی بمونه خیلی کم هست .خیره شده به من و با کنجکاوی نگاهم میکنه. تصمیمم رو گرفتم. تکیه دادم به پشتی صندلی و با آرامش لذت بردم از این همه زیبایی که تنها چند لحظه قرار بود در کنارم باشه
دوم - چند روز پیش برای دوستانم در مورد حرکتی صحبت می کردم که توسط جمعی از طرفداران محیط زیست آغاز شده ولی متاسفانه و طبق معمول، به دلیل عدم تبلیغات موثر، همه گیر نشد: غذا دادن به حیوانات در هنگام سردی بیش از حد هوا.مثالی که براشون زدم به نظر خودم موثر بود. اینکه سالها پیش وقتی نسل هم سن و سال من دوره ی کودکیش رو طی می کرد، گاهی که می رفتیم بازار سنتی تجریش، دست خیلی از زائرین امام زاده صالح، به غیر از شمع، پاکت های حاوی گندم که برای کبوتران حرم نذر شده بود، دیده میشد. هنوز هم خاطره ی مغازه های داخل بازار سنتی که گندم می فروختند در ذهنم هست و صدای بغ بغو و پرواز پرنده ها در کنار جایگاه ادای نذر گندم. ما یاد گرفتیم که نذر کردن تنها برای انسانها نیست و میشه برای حیوانات هم که آنها هم به نوعی بنده ی خدا هستند نذر کرد... از اون روزها سالها می گذرد و این سنت هم به فراموشی سپرده شده.دیگه دست کمتر کسی گندمی می بینی که برای پرنده ای ریخته بشه و دیگه کبوتری هم نیست تا آسمان تجریش رو تماشایی کنه . نذر های ما شده کشتن حیوانات و ریختن خون برای دفع بلا نه حمایت از اونها... مطالبی که لینکشون رو در پایان پست قرار میدهم به طور مفصل به این موضوع پرداخته اند و خوندنشون خالی از لطف نیست
اورژانس برای طبیعت
آیا کمک رسانی به حیات وحش لازم است؟
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:7  توسط شیلان جوانمردی  |