
پاسارگاد . جاده ی ورودی
استاد عزیزم ، عباس جعفری ، در جایی می گوید : در سفر بیشتر به یاد زادگاهت و سرزمینت می افتی و هرچه دورتر می شوی ، نمود این نقش در ذهنت پنداری پر رنگ و پر رنگ تر می گردد . می شود خط کش اندازه گیری با درجه های ظریف و دقیق برای سنجش هر آنچه پیش رو داری . پنداری می چرخی میان خیابان ها و بیابان ها تا با گز اندازه ات قیاس کنی اینجا را با آنجایی که از آن آمده ای . اینجا شبیه بیابان های خودمان است . چه ساختمان بلندی، مثل برج فلان است و این چنین است که در تمام سفر خط کش به دست در کار اندازه ای بلندتر از فلان جا و بزرگ تر از بهمان جایی ست که دیده ایم و دیده ای. اما از جغرافیا که بیرون بزنی ( مگر این کار شدنی ست ؟!) ، به عنصر دیگری خواهی رسید که غالبا بایستی در تشخیص هویتش خط کش ات را به دور اندازی . اینجاست که خط کش ات می شود چوبی به درد نخور با کلی خط و نشانه و عدد که دیگر اینجا به کارت نمی آیند . خط کش ها در مسائل انسانی چه ناکار از آب در می آیند. حتی در آن زمان هایی که خودت را هنوز زده ای به کوچه ی علی چپی که همیشه آدم ها را با متر و وزن شان می سنجی... انسان های جغرافیا ، می توانند صدها سال نوری با هم فاصله داشته باشند. مگر نه که هر انسان دنیایی ست؟! این چنین است که پیش از وسوسه ی دیدن شهری صورتی به دیدار کولی ها عزم جزم می کنی که برای خویش دنیای دیگری دارند با فلسفه ای گنگ و مبهم . با اپیکوریسم نابی که در فقری گزنده پیچیده شده است . شاید تنها وجهه قیاسش ، اگر قیاسی در کار باشد ، در همسانی سرگشتگی خود توست با جماعتی که کولی شان می خوانند و سفر مگر جز زندگی کولی وار است ؟ و مسافر مگر قرار نیست لااقل برای چندی همان کولی کنار آتشی باشد که چیزی جز سودای سفر فردا در سر ندارد؟
...
به گمانم ، با وجود اینکه سالهاست به روش های مختلف سفر می کنم و به نوعی تجربه های نابی به دست آورده ام از این رفت و آمدهای رنگارنگ ؛ آموخته ها و برداشت های حسی سفر چند روز گذشته ام ، متفاوت با همه ی آن چیزی ست که تا به حال نام سفر برآن گذاشته بودم . تصمیم ناگهانی و سپس جمع کردن کوله ای که تمام وسایل مورد نیاز برای زندگی چند روزه را شامل می شد و سپس راهی شدن در جاده ، به همراه همسفری شبیه به خودم . سفری که با نگرانی و تردید آغاز و همراه با تجارب ارزشمند و متفاوت به اتمام رسید ... امروز به دوستی که مشتاق بود بداند به عنوان یک دختر چه حسی در مورد سفر بک پکی در ایران دارم گفتم : وقتی با خانواده یا دوستان و یا حتی یک تور مسافرتی به نقطه ای جدای از منطقه ی زندگیت سفر می کنی ، به علت اینکه همیشه واسطی وجود دارد که مسئولیت ارتباط تو با محیط و رفع نیازهایت را بر عهده می گیرد ، تو تنها یک ناظر خواهی بود که از پشت شیشه ی آکواریوم داخل آن را دید می زنی . تنها یک ناظر باقی می مانی ولی تجربه کننده نیستی ... زمانی که بر ترسها بتوان غلبه کرد و آن واسط را از میان برداشت و تصمیم بگیری که شیرجه بزنی در آب ؛ آنوقت دقیقا زمانی است که تو مجبور می شوی برای رفع نیازهایت ارتباط برقرار کنی با محیط جدید... آدم های جدید ... احساس جدید و تازه زندگی می کنی در آن زمان و مکان... تجربه می کنی و حس می کنی که تو دیگر یک بیگانه نیستی و وقت آن رسیده که درس بگیری و لذت ببری از چند لحظه تغییر شخصیت و زمان و مکانت
...
دیگر دیری است که خط کش ات را به دور انداخته ای. نه! این گز یارای سنجش درازنای ذهن این در باد خانه کردگان را ندارد! پس همراه می شوی با کولی ها . " جنتر و منتر " را از یاد برده ای و پوزخند می زنی بر همه ساعت مداران و تقویم داران . چرا که در تو زمان گم شده است و مکان ها نیز. تن در باد یله می کنی تا نسیم خود بوزد برهر کجای این فراخنای هستی و از تو جز خاطره ای در بادی که شندره می شد نیز حتی نماند. چه غم؟
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط شیلان جوانمردی
|
